پاستور


۵۴ سال پیش وقتی همراه مرحوم والده برای واکسن زدن به انستیتو پاستور می‌آمدیم از این بقالی (سوپری امروز) برایمان بیسکوئیت می‌خرید که درد واکسن را فراموش کنیم!
بیسکویت گرجی و مادر!

هر وقت اسم پاستور می آمد توی دلمان خالی میشد ولی وقتی یاد بیسکویت ها می افتادیم مثل بچه آدم گوشه چادر مادر را می گرفتیم و از خونه می زدیم بیرون! خدا رحمتش کنه!

دیروز پس از پیاده روی دو ساعته در گرما و بعد از این همه سالها وارد همان مغازه شدم و جاتون خالی یک نوشابه خنک، به یاد اون بیسکویتها زدم!
داستان را برای صاحب مغازه گفتم، خیلی حال کرد!
گفت ما هم ۳۵ ساله که اینجا رو خریدیم.
صاحب قبلی اش هم مدتهاست فوت کرده و تقریباً همین مدت هم او مغازه را اداره کرد. خدا بیامرزدش!


پی نوشت:

دلخوشی بیسکویت گرجی، درد واکسن را قابل تحمل می کرد.
از پاستور همین را به یاد دارم و شاید بهترین درس برای پاستور نشینان! هم همین باشد.
هر واکسنی که می خواهید به این ملت بزنید، اقلا یه دل خوشی کنارش بگذارید که دردش را تحمل کنه! بد میگم؟